تبليغاتX
قصدم آزار شماست

قصدم آزار شماست

تحت تعقيب!

                                                       

 

 

حُر                               هومن

 

تحت تعقيب!

با نظر به شرايط حساس جامعه و با توجه به تمركز استكبار جهانی علی‌الخصوص امريكا و اسرائيل و "انگليس"*۱بر منطقه‌ی ژئوپولتيك و سوق‌الجيشی خاورميانه و نيز از آنجا كه ايران اسلامی، با تكيه بر چشم انداز بيست ساله در حال طی كردن طريق پر فراز نشيب تبديل شدن به ژاندارم خاور ميانه می‌باشد، تمامی عناصر خارجی كه اين مهم، كليت آنها را مورد خطر قرار می‌دهد دست در دست يكديگر،  هم‌قسم شده‌اند تا به هر نحو ممكن، با هر توطئه و نيرنگ، اين راه را بر جمهوری هميشه اسلامی ايران تنگ كرده و به گمان خود ايران سرفراز را در انزوای سياسی قرار دهند.

بارزترين نمونه در اين زمينه، استفاده صلح آميز جمهوري اسلامی از "بمب هسته‌ای"*۲ است كه استكبار با تمام توان در صدد محروم كردن مردم ايران از اين "نعمت خدادادی"*۳ است كه در اين راه از هيچ كوششي فروگذار نمی‌كند. اما "دولت"*۴ ايران با تمام توان از اين نبوغ و قدرت و علم دانشمندان جوان "شوروی سابق"*۵ دفاع خواهد كرد.

يكی ديگر از توطئه‌های دشمن در اين زمينه، اجير كردن تعدادی "قلم به دستِ"*۶ "غير خودی"*۷ است كه در اين ده سال اخير با آزادی های نامشروع داده شده دوباره همچون اوايل انقلاب دور گرفته و در صدد براندازی هستند.

نمونه ای از اينان كه از طرف "پاسداران"*۸ گمنام امام زمان شناسايی شده و تحت پيگرد قانونی قرار گرفته اند دو مزدور بالا هستند كه اولی با نام مستعار "حُر" و دومی نيز با نام "هومن" به همراه شخص سومی كه هنوز هويت آن شناسايی نشده است در طی جلسات متعدد كه در مكانهايی نظير لابی‌ هتل‌ها، پارك‌ها، كافی‌شاپ‌ها..... برگزار كردند  در فكر براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی بودند كه با درايت نيروهای انقلابی توطئه‌ی ايشان خنثی و متواری شدند. البته آن گونه كه از اطلاعات جمع‌آوری شده فهميده می‌شود در ميان آنان شكافی عميق پيدا شده بود زيرا آنان به هدف خود كه همانا ايجاد يك مجله‌ی الكترونيكی براي پيشبرد مقاصد شوم ضد نظام بوده نرسيده و بر اين مدعا كه اساسا دشمنان هيچگاه توان مقابله با نظام را ندارند، صحه نهادند.

از كليه‌ی كسانی كه از عناصر "بی‌جُربزه"*۹ اطلاعاتی در دست دارند تقاضا می‌شود كه سريعا اطلاعات خود را به ما منتقل كنند.

با آرزوی شكاف دائمی بين نيرو‌های برانداز.

                                                                                                    

                                                                                    نماينده‌ی ويژه‌ی امام زمان

                                                                                                   ۵/۶/۱۳۸۵

 

رونوشت:

-مرحوم شعبان جعفری

-سيّد حسن نصرالله

-آيت الله حكيم

-دفتر ارتباطات مردمی سعيد امامی

 

 --------------------------------------------------------------------------------------

اصلاحات:

۱-حذف واژه‌ی انگليس

۲-تغيير از بمب هسته‌ای به انرژی هسته‌ای صلح آميز

3-حذف واژه نعمت خدادادی

۴-اضافه كردن ملّت و تبديل شدن به دولت و ملّت

۵-تبديل شود به ايران اسلامی

۶-روزنامه نگار

۷-عدم استفاده از واژه‌ی خودی و غير خودی

۸-سربازان

۹-البته با عرض پوزش!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:24  توسط پوریا  | 

اهواز پایتخت فرهنگی ایران

امروز سالگرد شهادت بزرگترین معلم ایران است .
از اینکه توی اهواز زندگی می کنم افتخار می کنم چون شاید تنها شهری باشه که تمام ارگانها چه دولتی ، چه غیر دولتی همه و همه در یک خط حرکت می کنند و یک هدف رو دنبال می کنند .
شهری که اگه همه رو آب ببره مردمش رو خواب می بره .
انتظار داشتم لااقل توی همچین روزی یه برنامه ای تو ایم خراب شده برگزار بشه . صبح که از خواب بیدار شدم نشستم و فکر کردم پیش خودم گفتم اگه قرار باشه سالگردی واسه شریعتی برگزار بشه کجا می تونه باشه ؟
حسینیه ارشاد ؟ نه بابا اون که تهرانه و حسینیه ارشاد اهواز هم که فقط ماه محرم ها فعالیت می کنه
فرهنگسرا ؟ چی هست اطلاً ؟ خورنیه ؟ پوشیدنیه ؟
دانشگاه ؟ کدوم دانشگاه ؟ اونم الان
خانه نویسندگان اهواز ؟ تا این سؤال رو از خودم پرسیدم خنده ام گرفت
سازمان انتقال خون ؟ نه بابا چه ربطی داره اصلاً
پس کجا آخه ؟ بنیاد نشر آثار دکتر شریعتی ؟ اونم که تهرانه
خوب فقط یه جا به فکرم رسید اونم چون اسمش رو از چندتا از دوستان شنیده بودم و کلی به به و چه چه می کردند و می گفتند اگه یه جا تو اهواز باشه که کارهای فرهنگی انجام بده همینجاست .
انجمن سایه
به به پاشم برم تا دیر نشده
به در دفتر باشگاه دیهیم که رسیدم که گفته می شد انجمن سایه هم همونجاست دیدم در بسته . گفتم خوب زنگ میزنم .
زنگ طبه اوی ، دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم ، ششم بازم خوبه ساختمان 6 طبقه بود . هیچ کس جواب نداد و دست از پا درازتر برگشتم خونه .
بعد هم که با یکی از دوستان تلفنی صحبت می کردم گفت انجمن سایه منتقل شده جای دیگه هرچند دیگه مطمئن بودم هرجا هم که رفته باشه امروز 100% هیچ خبری نیست و از این اهوازیها هیچ بخاری بلند نمیشه .
خیلی بدبختیم . دلمون به چی خوشه ؟
وقتی برگشتم خونه تنها کاری که کردم این بود که به خودم می خندیدم که آخه رو چه حسابی من فکر کردم امروز توی اهواز باید خبری باشه ؟
آخه یکی نیست بگه دیوانه مگه تا حالا کجا زندگی می کردی که همچین توقعی داشتی ؟
خواب دیدی خیر باشه
دکتر روحت شاد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 13:37  توسط حُر  | 

می تواند در کویر برای آنکه راهی شهادت گردد غسل کند

"نوجوان که بودم،شریعتی معلم و پیامبرم بود،سالها بود که کتاب هایش در کنج کتابخانه خاک می خورد،نمی دانم چه شد که نوشته هایش امروز مرا سیراب کرد،سیراب از تعقل،سیرابِ از نفرتِ از تحجر"

مازیار

 

29 خرداد،از خود شرمگین است،شاید اگر زبان می داشت همه را از تنفر از خویش آگاه می ساخت.با نعره ای بلند بانگ بر می داشت که: ای انسان های آگاه،برگهای تقویم های کهنه ی خود را تکه تکه کنید،پاره پاره کنید و هر تکه پاره را به دست باد بسپارید،بادی وحشی و عصیانگر،که غرش و زوزه ی آن صدای مرا به گوش آن معلم شهیدی برساند که من نیز چون مردمان عصرش،بر او ستمی روا داشتم نابخشودنی.ستمی که تا روز محشر،همچون لکه ی ننگی که بر پیشانی انسان جهنمی که تنها به خاطر آنکه لطف آفریدگارش شاملش شده است،او را به بهشت آورده اند و فرشتگان نیز از سر اجبار او را تعظیم می کنند، بر پیشانی سیاهم که روزی سفید بود،می ماند و می ماند و می ماند.و اکنون من در این قیل و قال های روزمرگی،غرق اندوهی هستم که همسایگان دیگرم نیز چون من سالها،غم بزرگان دیگری را بر روی دوش خود احساس می کنند و سپیدی خود را به این سیاهی ننگ آغشته کرده اند و دریغا که آنها نیز از کرده ی خود سخت پشیمان و خجلت زده اند.غم بزرگانی که فرا تراز تاریخند،فراتر از مردمان عصر خویشند و فروتر از تواضع اند.انسان هایی که "هبوط" را برای نوع خویش فاجعه می شمارند و تمام عمر کوتاه و پر ثمرشان را در خاطره ای مبهم و دور که تنها خطوطی کمرنگ از آن برایشان به جا مانده می گذرانند و زندگی در "کویر" را به شوق معراجی که نه شایسته ی غیر ایشان است بسر می برند و با این شوق است که زندگی در میان "مرغ و مور و مگس" را تحمل می توانند کرد.انسان هایی که درجهنم کویر،زندگی برزخی دارند و در کویر "بدبخت هایی اند که سر نوشت خویش را به یاد می آورند"،همچون من که بدبخت "روزی" هستم که سرگذشت سپید خود را بیاد می آورم واز سیاهی اکنون خویش شرمسارم.مرا به حال خود رها کنید که نیک بر سیاهیم آگاهم و پیوسته از آن گریزان و چه سود که این تقدیرِ شومی است "که از آن گزیر نیست،بار ایمان و وظیفه شانه می شکند"و برگهایم همه تار وپود.

 

"من از اقصای تاریخ می آیم،من همه ی قرن ها را بوده ام،من با همه ییامبران،با همه ی شاعران، حکیمان، پیکرتراشان، پارسایان ،راهبان دیرها،گوشه نشینان معبدها،قهرمانان، شهیدان، عاشقان، دیوانگان زیبا، خردمندان بزرگ، با اینان همه،در همه جا،همه وقت زندگی کرده ام،از هر عصری،عتیقه ای همراه آورده ام، از هر کسی هدیه ای گرفته ام و هر پیامبری آیه ای به ارمغانم دادند و اینک با دامنی پر از خوب ترین گوهر های زمنه، دستی پر از زیباترین گوهر های زمین آمده ام تا همه را،هرچه را اندوخته ام به معبد پاک تو ای الهه ی مهر،مهراوه ی قدسی من،وقف کنم.من از معراج آسمان ها می آیم."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 14:35  توسط پوریا  | 

دموکراسی 2 ( ادامه نوشته آقا حبیب )

داستانی رو توی وبلاگ آقا حبیب خوندم که خواسته بودند ادامه اون رو خواننده ها حدس بزنن
فکر می کنم این می تونه ادامه خوبی برای داستان ایشون باشه
خوب رسیدیم به اونجایی که دیوونه ها قرار شد کشتی رو غرق کنن و مردم دیگه ای هم که توی کشتی بودن با این نظر چون رأی اکثریت بود موافق بودن
تو همین حین و بین که دیوونه ها داشتن کف کشتی رو سوراخ می کردن ، یه کشتی تندرو و مدرن که بنظر میومد خیلی هم مجهز باشه به اونها نزدیک شد .
افرادی که روی عرشه این کشتی بودن هم آشنا به نظر می اومدن .
وقتی کشتی نزدیک تر اومد مشخص شد همون آدمایی که ادعای روشنفکری و دگراندیشی داشتن سوار این کشتی هستن
خلاصه مردمی که در حال غرق شدن بودن رو از آب گرفتن و نجات دادن و به سمت شهر این ور آب براه افتادن
مردمی که توی شهر کنار ساحل بودن با دیدن یه کشتی جدید از دور متعجب شدن چون تا اون موقع هیچ کشتی دیگه ای اون طرفها نیومده بود . واسه همین خبر نزدیک شدن کشتی به گوش همه مردم شهر رسید و همه توی اسکله شهر جمع شدن تا پهلو گرفتن این کشتی جدید رو ببینن .
کشتی به اسکله نزدیک و نزدیک تر می شد و مردم می دیدن برخلاف نا آشنا بودن کشتی ، همه مسافراهای اون آشنا هستند .
به محض پهلو گرفتن کشتی ناخدای کشتی که در حقیقت سر دسته ی همون افراد دگراندیش بود ، روی عرشه روبروی مردمی که توی اسکله با تعجب نگاهش میکردن ایستاد و اونها رو خطاب قرار داد و ماجرا رو واسشون شرح داد .
بعد از صحبتهای ناخدا خیلی چیزها معلوم شد و مردم جواب خیلی از سوال هاشون رو گرفتن .
مثلاً معلوم شد چرا این عده تو این مدت با کشورهای خارجی رابطه داشتن چون می خواستن کشتی بخرن تا دیگه مردم شهر این ور آب نیازی نداشته باشن واسه استفاده از کشتی مردم شهر اون ور آب با اونها توافقنامه امضا کنن و بهشون امتیاز بدن .
معلوم شد که چرا توی رأی گیری شرکت نکردن چون اونها به دموکراسی و نظر اکثریت معتقد بودن اما نه مثل مردم شهر . اونها عقیده داشتن دموکراسی و احترام به نظر اکثریت اون زمانی به درد می خوره که هر رأی بیانگر نظر یه نفر باشه نه اینکه متأثر از نظر و رأی افراد دیگه .
زمانی نظر اکثریت ، محترم قلمداد میشه که این اکثریت بدونن چرا و به چی رأی دادن . و تازه از همه مهمتر در قبال رأیی که دادن خودشون رو مسئول بدونن و اگه یه موقع متوجه شدن اشتباه کردن قدرت و جرأت این رو داشته باشن که اشتباه رو جبران کنن .
دیگه اینکه توی رأی گیری ، رأی یه سری رو اصلاً نباید به حساب آورد چون اون موقع باید از خط اول داستان دوباره بخونیم .
امیدوارم تونسته باشم ادامه خوبی برای داستان آقا حبیب حدس زده باشم
آخرش هم بگم اگه منم می گم چشمم از این دگراندیش ها هم آب نمی خوره
پس فکر نکنید ماجرا اینجا تمام می شه . این قصه سر دراز دارد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:18  توسط حُر  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

سلام و الیکم و رحمت الله

آه و فریاد از جوونی!

نمی دونم این جمله رو از کی و کجا شنیدم ولی یادمه که یکی تعریف می کرد که جوون که بودم،با خودم فکر می کردم که اگر یک روز در مورد امور جهان نظر ندم،دنیا می ایسته!متل گنجشکی بودم که وارونه خوابیده که سقف دنیا پایین نیاد!

حالا این شده قضیه ما!

می بینی طرف(خودم رو میگم!) هزار تا کارو بدبختی داره،زن و زندگی داره،درس و مشق داره،اداره و سازمان داره،طلبکار و خرابکار داره،یه وبلاگ داره که از سره شلوغ بودن سرش فرصت نمی کنه که بروزش کنه،وقت نداره بره شلوار و کفش بخره، کتابهای نخوندش برای شپش ها زمین فوتباله،..... اونوقت با این همه بدبختی و بلا و مصیبت ونداشتن وقت و ... باز هم به خاطر اینکه بقیه رو از نظراتش(که اگر یک وقت نظراتش رونده وای وای وای...) محرم نکنه،حاضره تمام این مشکلات رو به جون بخره و باقی قضایا که دیگه خودتون دارین می بینین!!!

چند وقت پیش تو همون لابی هتل کذایی که هومن قبلاً درموردش گفته،تصمیم گرفتیم که یک وبلاگ گروهی(البته اون موقع قرار بود سایت باشه)ایجاد کنیم.اون موقع همه راضی بودند و من هم از اونجایی که فکر می کردم شاید این قضیه زیاد جدی نباشه،راضی بودم!(آخه یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه:ایرانی و گروه!؟!؟)

گذشت و گذشت تا اینکه امروز هومن بهم زنگ زد و از فاجعه ی عظیمی که در حال رخ دادن بود خبر داد! وبلاگ،من و تو و حر،گروهی!

و از من خواست که اولین نوشتم رو بذارم!من هم گیج و مبهوت این کار انقلابی انجام شده،قبول کردم که همین امروز این کار رو انجام بدم.بعد از قطع تماس،این فکر به ذهنم رسید که من باید در مورد چی بنویسم!؟!؟!موبایل رو برداشتم تا ازش بپرسم که در مورد چی بنویسم که یه دفعه پشیمون شدم!

"نادانی و آسودگی"!

نیم ساعت بعد این بار هومن SMS  داد و معمولا از اونجایی که پیام های مهم همه توسط sms  داده میشه،بهم گفت که من سردبیر این وبلاگم!!!من که هنوز از شک اون خبر اول در نیومده بودم،موندم که چی باید جواب بدم و از اونجایی که هنوز هم در شٌکم،باز هم جوابم معلق می مونه!

ولی یه چیزی رو مطمئنم که هومن از بلایی که سر سردبیر روزنامه "ایران" آوردن به تمامی و کمال آگاهه که چنین پیشنهادی رو به من کرد.

بنابراین متن نوشتنیم این شد که می بینین!حقیقت من خودم درست نمی دونم که باید در آینده اینجا بنویسم(یا چی بنویسیم)امیدوارم روشن بشم!ترجیحا هیچ اطلاعاتی راجع به آینده ی وبلاگ و سابقه ی نویسنده هاش نمیدم تا خطوط اصلی و مشترک پیدا و سپس اجرایی بشه.این متن بلافاصله بعد از پیدا شدن اشتراکات موجود،از صحنه ی وبلاگ نوشت های ایران پاک و کسی هم که این متن را نگه دارد تحت پیگرد قانونی قرار خوهد گرفت.

پس تا پیدا شدن خطوط اصلی،بدرود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 21:29  توسط پوریا  |